خب خب تا حداقل ۵ پارت دیگه آماده دارم .
یعنی فقط باید کپی پیست کنم .
ولی چون هیشکی نظر نمیده منم نمیزارم
چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۹ ♥ 11:5 ♥ farin
#آرش
می دونستم که اگه دلارام از خواب بیدار شه کلی درد داره پس آروم تن لختش رو از تنم جدا کردم و از تخت پایین اومدم . در عرض یک دقیقه لباس هام رو پوشیدم و رفتم سمت آشپز خونه یه لیوان آب و یه قرص ژلوفن برداشتم و رفتم طبقه بالا . هنوز خواب بود . اروم نشستم رو تخت و به دست خالیم صداش کردم .
چشمای خمار و خواب آلودش رو باز کرد و نگام کرد . لبخند زدم بهش آروم لب زدم
_خوبی؟
سرش رو تکون داد . به لیوان آب اشاره کردم .
_بیا اینارو بخور بهتر شی
قرص رو گذاشتم تو دهنش و سرش رو آوردم بالا تا بتونه آب رو بخوره . بعد از خوردن قرص لبخندی زدم و پتو رو مرتب کردم . لخت بود اما چون هوا خوب بود ازش نخواستم که لباس بپوشه . لیوان خالی رو برداشتم و دوباره رفتم طبقه پایین . چون پله ها چوبی بود خیلی جیرجیر می کردن و ر مخ بودن . لیوان رو گذاشتم تو ظرفشویی و شروع کردم به پختن سوپ و کاچی البته به کمک گوگل . کاچی زود تر از سوپ آماده شد . منم ریختم تو یه کاسه و یه قاشی گذاشتم توش و رفتم به سمت بالا . خودم هنوز از شک دیشب در نیومده بودم . بهترین حال رو داشتم . دلارام مال خود خودم شده بود . وقتی رسیدم طبقه بالا دلارام خوابیده بود ولی لباس تنش بود که این یعنی حالش بهتره . ظرف رو گذاشتم رو پاتختی و خواستم صداش کنم که خودش برگشت و با دیدن ظرف لبخندی به روم زد . نشستم رو تخت و دستش رو گرفتم تو دستم
_بهتری؟
+آره خیلی .... لازم نبود انقدر زحمت بکشی . اه فکر کنم به خاطر من از استادیو هم جا موندی.
_نه عزیز دلم خودم از قبل یه روز بیشتر مرخصی گرفته بودم .... شما هم نمیری دانشگاه ها فکر نکن حواسم نیست .
+نه کلا نمی خوام برم دانشگاه . هم به خاطر اینکه اون بود که دلیل جدایی منو تو شد و هم من فوق ليسانس دارم لازم نیست حتما مثل پریا دکتر شم که .
سرم رو تکون دادم و یه تنبل نثارش کردم .
ظرف رو از رو پاتختی برداشتم و سر قاشق رو کمی با کاچی پر کردم و بعد از فوت گردن آروم گذاشتم تو دهنش . خندید
+خودم بلدم بخورم چلاق نشدم که .
لبام رو غنچه کردم صدام رو نازک کردم و سعی کردم که صدام رو مثل صداش کنم .
_ ولی من دوست دارم خودم به خانومم غذا بدم .
خندید و قاشق بعدی رو گذاشتم تو دهنش .
خانومم؟...... آره اون خانوم من شده بود . منم خانوم دار شدم . میتونم دستش رو بگیرم و به کل دنیا بگم که "اهای دنیا این خانوم منه ها . این دختر مال منه ." اصلا خدا تو که ۷ میلیارد آدم داری . این دختر رو بده به من . ازم نگیرش .
به خودم اومدم و دیدم که کاسه خالیه . من کی همه اینو دادم به دلارام ؟
گونم رو بوسید و زیر لب تشکر کرد . خواست بلند شه که مچ دست ظریفش رو گرفتم تو دستم .
_کجا؟
+با اجازه تون میرم دستشویی . بعدشم که پاهام خشک شد انقدر اینجا خوابیدم .
دستش رو ول کردم و اون رفت .
یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۹ ♥ 11:53 ♥ farin
جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹ ♥ 16:50 ♥ farin
گرمای دستش رو روی دستم حس کردم . عادتش بود هر وقت که داشت رانندگی میکرد دستم رو میگرفت . گاهی اوقات هم میبوسید .
_اولین مسافرتمون
+مبارک
با لبخند برگشت و نگام کرد . لبخند زدم و اون دوباره به حالت قبلیش برگشت .
¥¥¥¥¥
_دلارام؟ دلارامم؟
آروم لای چشمام رو باز کردم . ظهر بود .
_پاشو عشقم رسیدیم .
یه نگاهی به دور و برم انداختم . واقعا رسیده بودیم . چون هیچ جا واینستاده بودیم زود رسیده بودیم .
+پریا اینا چی؟
_اوناهم رفتن خونشون .
پاشدم و رفتم سمت خونه . آرش در رو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد . وقتی در ورودی رو باز کردم خونه نمایان شد و من رو برد به دنیای خاطره ها . نمی دونم چقدر ولی زل زدم به خونه و با تکون خوردن دست مردونه آرش جلوی صورتم سرم رو طرف ارش برگردوندم .
_کجایی تو دختر؟
+دلم برای خونمون تنگ شده بود .
_خونمون؟
با بغضی که تو گلوم بود بازهم لبخند زدم و سر تکون دادم . اما امان از احساسات که وقت نمیشناسن و از گونه ات سرازیر میشن . آرش اروم قطره اشکم رو از رو گونه ام پاک کرد و صورتم رو با دستاش قاب گرفت .
_چرا گریه میکنی فدات شم؟ میخوای آرش رو بکشی ؟
+آرش من خیلی عوضی و پستم آره؟
_نه قربونت بشم که این حرف رو زده ؟
+عوضیم که بدون اینکه بزارم توضیح بدی رفتم و همه رو تا این حد اذیت کردم
منو در آغوشش کشید و عطر تنش مستم کرد .
_نه عسلم . تو حق داشتی با اون حرفایی که اون زده بود هرکی بود میرفت .
منو از خودش جدا کرد
_حیف این چشمای سبز و خوشرنگت رنیست که گریه میکنی و خشگل ترشون میکنی؟
لبخندی زدم و پیشونیم رو بوسید . دستم رو گرفت و برد طبقه بالا تو اتاق . بعد از عوض کردن لباسامون دوتایی رو تخت خوابیدیم . من رفتم و تو بغلش پنهون شدم و اون موهام رو نوازش میکرد .
+دلم برای این حس تنگ شده بود.
_فکر کنم تو شمال چندین باری این اتفاق افتاد.
+نوچ اینجا حسش فرق میکنه .
یهو جاش رو عوض کرد و تقریبا روم خیمه زد .
انگشتم رو روی لبش نوازشگرانه کشیدم و اون انگشتم رو بوسید .
+ میای مال هم شیم؟
_مگه الان مال هم نیستیم؟
+بیشتر
چشماش رو ریز کرد و خیلی جدی نگام کرد.
_نکنه منظورت...
وسط حرفش پریدم و
+آره همون .
_مطمئنی؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم . لباش رو گذاشت رو لبام . بدجور گرمای لباش به دلم میشست . آروم آروم دستش رو برد زیر پیرهنم و من با دستام سعی در درآوردن تی شرتش داشتم . اون لحظه هیچی نمیفهمیدم چشمام بسته بود. فقط یه لحطه به خودم اومدم دیدم که دارم بهترین حس دنیا رو با بهترین انسان زندگیم تجربه میکنم . آره من در برابر آرش کم آوردم و خودم رو دودستی تقدیمش کردم . این تازه شروع داستان عاشقی ما بود .
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
اوه اوه
جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹ ♥ 16:25 ♥ farin
چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۹ ♥ 4:50 ♥ farin
بچه ها من میخواستم امروز پارت رو بزارم ولی خب صبح رفتم آزمایش خون دادم و منم که فوبیای خون دارم کلا حالم بده ..
ببخشید .. ولی قول میدم زود بزارم 🥺
سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۹ ♥ 17:28 ♥ farin
#پریا
همونطور که داشتم چمدونم رو جمع میکردم یهو گرمای دست مسیح رو دور کمرم احساس کردم . سرش رو گذاشت رو شونه ام و
* میگم .. اگه امشب آرش نمیومد بین ما یه اتفاقایی میافتاد .. مگه نه؟
~ نمی دونم ... تو دوست داشتی میافتاد ؟
* به عنوان مردی که عاشقت شده باید بگم که سوال چرتی پرسیدی
بعد ازم فاصله گرفت و رفت چمدون خودش رو جمع و جور کرد .
~خب این یعنی آره
*اوهوم..... نصف این لباسا رو نباید میاوردم . تمیز تمیزن
همونطور که درحال جمع کردن لباسام بودم گفتم
~بهت بگما اون لباس نمیزاره رو هم باید بشوریم چون ...
برگشتم و نگاه ش کردم . چشام داشت از حدقه میزد بیرون
~مسیح؟
*خب چیکار کنم بسته نمیشه
~بسته نمیشه باید بپری روش ؟ عین پت و مت شدی . .. برو کنار ببینم
کنار زدمش و تمام محتویات چمدون رو خالی کردم
*چیکار می کنی ؟ تازه جمع کرده بودم
~ خب جمع کردنت به درد عمت می خوره .
و نشستم با حوصله لباسا رو تا کردم
......................................................................
~مسیح
با صدای خودم از خواب بیدار شدم یه نگاه کردم به جای خالی مسیح کردم ترسیدم ولی دیدم پایین تخت با قیافه پوکر داره منو نگاه میکنه . اوفف خداروشکر زنده اس
~چیه؟
به گربه توی دستش اشاره کرد که داشت جیغ میزد
* ۲ ساعته سعی در خوابوندن این داشتم همین که خوابش برد شما بیدارش کردید
~😁..... ساعت چنده ؟
*۷
~ هیییی نیم ساعته دیگه باید بریم که ..
*بله😑
_پاشییییید
~خب حالا نمیذارن بخوابیم
*😐
~😁
#دلارام
همچنان آرش سعی میکرد که اون دوتا رو بیدار کنه منم سرم درد میکرد
+آخ
_چیشد دلارام خوبی ؟
+آره فقط یکم سرم درد میکنه
_اوه یا ابلفضل
+چیه ؟
_خب اوممممم منو تو کجا و چطور باهم آشنا شدیم؟
+ام من ..... نه فکرشم نکن اون سردرد فرق داشت
چشماش رو ریز کرد و
_نکنه....
+نگفتم کمر درد که گفتم سردرد
انقدر بلند گفتم که پریا و مسیح از اتاق اومدن بیرون .... اوففف آبروم رفت .. آرش هم بایه لبخند مسخره و کج داشت نگام میکرد
مسیح چشماش رو مالوند و رفت سمت سمت دستشویی
پریا هم رفت سمت آشپز خونه تا صبحونه رو آماده کنه .
×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×÷×
خب خب به مناسبت اینکه این پارت کوتاه بود و دیر گذاشتم
یه پارت طولانی رو حتما حتما به زودی یعنی تو این هفته میزارم 😊
شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۹ ♥ 1:22 ♥ farin
سرم رو برگردوندم و دیدم مسیح داره گریه میکنه بی توجه بهش از رو زمین بلند شدم اشکام رو با دستای خاکیم پاک کردم
~ واقعا که ...
و رفتم سمت ویلا
*پریا صبر کن همه اینا یه شوخی بود
~میدونم... دنبالم نیا
وارد ویلا شدن و از پله ها بالا رفتم دراتاق رو باز کردم که ...
^میوووو
به جیغ به عقب پرت شدن . یکم که به خودم اومدن رفتم سمت گربه سفید و پشمالویی که رو تخت بود . بغلش کردم و
~ تو رو کی آورده اینجا ؟ چقدر نازی
*نقشه من نبود
روم رو برگردوندم سمت مسیح که به چارچوب در تکیه داده بود . همونطوری که گربه تو بغلم بود رفتم سمت مسیح و گونه اش رو بوسیدم. در رو بست
~میدونم
*چته تو ؟
~بزار چند دقیقه تنها باشیم
*دیوونه
گربه رو گذاشتم زمین و لبام رو چسبوندم به لبای مسیح . به سمت تخت حرکت کردیم .. خوابیدم رو تخت و مسیح خیمه زد روم . پتو رو کشیدم رو سرمون ..... صدای در از هم جدامون کرد . مسیح دونید رفت درو باز کرد . آرش بود
*جانم آرش
_ داشتید چه غلطی میکردید ؟
*کی؟ چی؟ ما ؟ هیچی داشتیم بحث میکردیم
_ آره جون خودت از رژ روی لبت معلومه .
یه دونه زدم به پیشونیم و لغزیدم زیر پتو
_ بیاین پایین ببینم . من کیک میخوام
#مسیح
درو بستم و تکیه ام رو دادم به در . لبم رو گاز گرفتم و
*آبرومون رفت
نگام افتاد به بچه گربه ای که داشت با چشای طوسی و گرد شدش مارو نگاه می کرد.
~اینو نگاه حتما داره با خودش میگه اینا چه دیوونه هایین .
درو باز کردم و از اتاق رفتم بیرون . پریا هم گربه رو گرفت دستش و دنبالم راه افتاد .
.
.
یکم بیشتر لفت میدادید.
~زر نزن
آرش همه چی رو آماده کردم بود . پریا رفت رو صندلی که جلوش کیک بود نشست . بدون اینکه کسی حرفی بزنه شمع هارو فوت کرد و شروع کرد به باز کردن کادو ها
.
~آم .. دلارام پازل ۱۰۰۰ تیکه؟
تا تو باشی دیگه برای من کیف پول نخری
رفت سمت کادو آرش
~هیییی آرش مرسی .
*چیه ؟ چیه
یه لباس رو از تو جعبه درآورد که کلا یه وجب بود . یکم که به مغزم فشار آوردم دیدم لباس گربه اس .
_من کیککک میخوام
+ چقدر چشم در میاری
چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ ♥ 15:2 ♥ farin
بعد از ۱ ساعت دست از شیطونی و بازی کشیدیم و رفتیم که بخوابیم .
~اه خیس خالی ام من برم یه دوش بگیرم مسیح تو هم بیا بالا بخوابیم
*باشه برو عزیزم
بعد از رفتن پریا رفتم سمت مسیح و
+مسیح؟ عزیزم؟
* خب چیکار کنم نمی تونم
_ خاک توسر جفتتون
+من؟😡
_نه منظورم مسیح و پریا بود .
*پریا ؟😡
_اه اصلا خاک تو سر تو
*😐
#پریا
۴ روز بعد (روز تولد )
مسیح حموم بود و منم در حال مرتب کردن لباسا چون قرار بود با اصرار من فردا برگردیم .
صدای گوشی مسیح اومد که نشون میداد پیام براش اومده .رفتم سمت گوشیش و روشنش کردم پیام از طرف شخصی به اسم
Love❤ .... بود که نوشته بود ( سلام برای چی ؟)
خواستم قفل گوشیش رو باز کنم که دیدم باز نمیشه
رفتم پشت در حموم و
~مسیح ؟ رمز گوشیت چنده ؟
*کسی پیام داده ؟
~ام ... نه
*پس می خوای چیکار؟
~چیز . می خوام یه چیزی بفرستم مال خودم
*اووووفف سیزده هفتاد و یک
~اوکی .
رمز رو زدم که یادم افتاد این تاریخ تولد دلارامه ... نه حتما اتفاقی بوده
رفتم تو واتس اپ و پیام های Love❤ رو باز کردم
- سلام دلارام جان ساعت ۶ بیا تو باغ ویلا (تنها)
-سلام برای چی؟
رفتم شماره طرف رو خوندم شماره دلارام بود .
قلبم از حرکت وایساد . با دلارام چیکار داره؟
چرا اسمش رو Love❤ سیو کرده؟
رمز گوشیش چرا سال تولد دلارامه؟
گوشی رو گزاشتم میز و نشستم رو تخت . سرم رو بین دستام نگه داشتم و سعی کردم نذارم دستام بلرزه و اشکام در بیان .
*پریا؟ خوبی ؟
~آره خوبم
رفو سمت گوشیش شروع کرد به نوشتن اهمیت ندادم و ساعت رو نگاه کردم . ساعت 5:55 دقیقه بود مسیح داشت حاضر میشد
~کجا میری ؟
* میرم تو باغ یه دوری بزنم .
~منم میام
*نه می خوام تنها باشم
این اولین باری بود که اینو ازش میشنیدم . تصمیم گرفتم دنبالش یواشکی برم . بوی عطرش مستم کرده بود ۰ یه تیپ خیلی دختر کش هم زده بود . ... راه افتاد و منم نیم دقیقه بعد راه افتادم دنبالش . رفت تا اینکه رسید به یه آلاچیغی که وسط باغ بود . دلارام هم اونجا بود . خودم رو بین شاخ برگ ها قایم کردم و گوشام رو تیز کردم تا بتونم صداشون رو بشنوم
*'نمیدونم چطوری بگم . ولی من عاشق پریا نیستم
+یعنی چی؟
*من ... من با پریا دوست شدم .. تا . به تو نزدیک بشم ... من دوست دارم دلارام
دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم ترکید بی صدا اشک می ریختم .
+ واقعا ؟ ... یعنی تو دوستم داری؟ ... ببین البته که تو از همه لحاظ بهتر از آرشی ولی اینکار خیانته
*مهم نیس... پریا دیگه برام مهم نیس
نتونستم جلو خودم رو بگیرم و رفتم جلو
~چرا؟
*پریا
~ چرا برات مهم نیستم . مگه من چی کم تر از اون دارم مسیح .
_ چه خبره... تو چرا داری گریه می کنی؟
~ آرش عشقت عاشق داداشته داداشت هم همینطور
دیگه پاهام طاقت نیاوردن و افتادم رو زمین
آرش نشست روبه روم و اشکام رو پاک کرد
_او او او گریه نکن
~چرا تو ناراحت نیستی ؟
_چرا باید روز تولد دلیل زنگی برادرم ناراحت باشم ؟
~چی؟
)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))99999999999999999999
جغد کی بودم من
خدایی خیلی زیاد بود دیگه
پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹ ♥ 4:39 ♥ farin