B.T
Archive Profile Links Designer

گرمای دستش رو روی دستم حس کردم . عادتش بود هر وقت که داشت رانندگی میکرد دستم رو میگرفت . گاهی اوقات هم میبوسید .
_اولین مسافرتمون
+مبارک
با لبخند برگشت و نگام کرد . لبخند زدم و اون دوباره به حالت قبلیش برگشت .
¥¥¥¥¥
_دلارام؟ دلارامم؟
آروم لای چشمام رو باز کردم . ظهر بود . 
_پاشو عشقم رسیدیم .
یه نگاهی به دور و برم انداختم . واقعا رسیده بودیم . چون هیچ جا واینستاده بودیم زود رسیده بودیم . 
+پریا اینا چی؟
_اوناهم رفتن خونشون .
پاشدم و رفتم سمت خونه . آرش در رو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد . وقتی در ورودی رو باز کردم خونه نمایان شد و من رو برد به دنیای خاطره ها . نمی دونم چقدر ولی زل زدم به خونه و با تکون خوردن دست مردونه آرش جلوی صورتم سرم رو طرف ارش برگردوندم .
_کجایی تو دختر؟
+دلم برای خونمون تنگ شده بود .
_خونمون؟
با بغضی که تو گلوم بود بازهم لبخند زدم و سر تکون دادم . اما امان از احساسات که وقت نمیشناسن و از گونه ات سرازیر میشن . آرش اروم قطره اشکم رو از رو گونه ام پاک کرد و صورتم رو با دستاش قاب گرفت . 
_چرا گریه میکنی فدات شم؟ میخوای آرش رو بکشی ؟
+آرش من خیلی عوضی و پستم آره؟
_نه قربونت بشم که این حرف رو زده ؟
+عوضیم که بدون اینکه بزارم توضیح بدی رفتم و همه رو تا این حد اذیت کردم 
منو در آغوشش کشید و عطر تنش مستم کرد .
_نه عسلم  . تو حق داشتی با اون حرفایی که اون زده بود هرکی بود میرفت . 
منو از خودش جدا کرد 
_حیف این چشمای سبز و خوشرنگت رنیست که گریه میکنی و خشگل ترشون میکنی؟ 
لبخندی زدم و پیشونیم رو بوسید . دستم رو گرفت و برد طبقه بالا تو اتاق . بعد از عوض کردن لباسامون دوتایی رو تخت خوابیدیم . من رفتم و تو بغلش پنهون شدم و اون موهام رو نوازش میکرد .
+دلم برای این حس تنگ شده بود.
_فکر کنم تو شمال چندین باری این اتفاق افتاد.
+نوچ اینجا حسش فرق میکنه .
یهو جاش رو عوض کرد و تقریبا روم خیمه زد . 
انگشتم رو روی لبش نوازشگرانه کشیدم و اون انگشتم رو بوسید .
+ میای مال هم شیم؟
_مگه الان مال هم نیستیم؟
+بیشتر 
چشماش رو ریز کرد و خیلی جدی نگام کرد.
_نکنه منظورت...
وسط حرفش پریدم و
+آره همون .
_مطمئنی؟
سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم . لباش رو گذاشت رو لبام . بدجور گرمای لباش به دلم میشست . آروم آروم دستش رو برد زیر پیرهنم و من با دستام سعی در درآوردن تی شرتش داشتم ‌. اون لحظه‌ هیچی نمیفهمیدم چشمام بسته بود. فقط یه لحطه به خودم اومدم دیدم که دارم بهترین حس دنیا رو با بهترین انسان زندگیم تجربه میکنم . آره من در برابر آرش کم آوردم و خودم رو دودستی تقدیمش کردم . این تازه شروع داستان عاشقی ما بود .
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
اوه اوه


پارت۳۵


جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹  16:25  farin

About Weblog



<-BlogAbout->
Tags

Code