#دلارام
چشمام رو باز کردم، توجه اتاق رو یه تخت بودم.
چی شده؟
من کجام؟
من تو کنسرت بودم که یهو سرم تیر کشید. خیلی ترسیده بودم دلم می خواست بدونم کجام و چه اتفاقی افتاده که
بلخره بهوش اومدی؟
روم رو برگردوندم. یه پسر بود که به چهارچوب در تکیه داده بود اما تصویرش تار بود چند بار پلک زدم تا تصویرش واضح تر بشه اما وقتی تونستم صورتش رو ببینم باورم نمی شد.
_من....دارم توهم میزنم؟؟؟
اومد و کنارم روتخت نشست و
نه.. هرچی که میبینی حقیقت داره...آره من آرشم وتو، توی خونه... یعنی خونه من و مسیح هستی.
_میشه برام تعریف کنید چه اتفاقی افتاده؟
اوهوم... خب من داشتم با طرفدارا عکس می نداختم که دیدم تو یهو غش کردی، منم دلم نیومد به امان خدا ولت کنم. بخاطر همین من کمکت کردم و آوردمت اینجا تا هروقت که خوب شدی خودت پاشی و بری.
_ام... دستت درد نکنه فکر کنم منم دیگه خوب شدم و بهتره که برم
همین بلند شدم و ایستادم سرم گیج رفت و دوباره افتادم روی تخت. به آرش نگاه کردم که داشت ریز ریز می خندید
خوب گوش کن ببین چی میگم من امشب کلید این اتاق رو میدم که شب درو قفل کنی و با خیال راحت بخوابی، خودمم میرم پایین رو مبل می خوابم... باشه؟
گوشیم رو از توی جیب مانتوم برداشتم و
_شما لطف دارید اما من الان زنگ میزنم به دوستم که بیاد و من رو ببره خونه و مزاحم شماهم نشم.
داشتم شماره پریا رو می گرفتم که یهو گوشی رو از دستم کشید و
تو اصلا مزاحم نیستی.. بعدشم که اگه تو امشب از اینجا بری من تا عمر دارم خودم رو نمی بخشم.لطفاً امشب اینجا بمون.
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و
_باشه
لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت و بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق و یه کلید داد دستم و
این کلید اتاقه که شب در رو قفل کنی
_ممنون.. ولی نیاز نیست، من بهتون اعتماد دارم
باشه خودت راحتی، ضمناً بهتون نه بهت.. لطفا باهام راحت باش
_چشم
چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت و درم پشت سرش بست. خیلی خسته بودم گوشیم رو برداشتم و به پریا پیام دادم و بعدشم سرم رو گذاشتم روی بالشت و خوابم برد.
شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ♥ 1:29 ♥ farin